|
خداوندا ، تو می دانی ، پریشانم خداوندا ، تو می بینی ،چه گریانم دلم هر لحظه شورش ها کند بر پا از این یاغی دلم ، دیگر ، هراسانم چه می خواهد ازاین جانم نمیدانم زِ طغیانش ، شرر افتاده بر جانم اسیرش گشته فکرم،عقل بازیچه اثر دیگر ندارد ، حکمِ وجدانم به هرسازی کند رقصی،شودلرزان زِ بس لرزیده هم رقصیده، لرزانم مهارش رفته از دستم ، خداوندا عنایت کن شفایی ده ، که نالانم نگیری دست این افتاده گر ، یاربّ نمی دانم چه خواهد شد که پایانم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
از لطف فلک بهره به من خون جگر شد
عمرم همه در حیرت و اندوه بسر شد افسرده دلم ، از غم یاران و رفیقان یارم چه بگویم ، که زِ اغیار بتر شد غارت بزند لشگر غم ، روح و دلم را از یار و رفیقان نه نوایی نه خبر شد بر دل نه طبیبی نه حبیبی نه نگاری تنها به بسی خنجر برنّده سپر شد از گردش این دور و زمان خسته شدم من عمرم که ندارد ثمری رو به خطر شد دنیای جفاپیشه ، وفایی که ندارد آماده شو ای دل که دگر وقت سفر شد از غصّه ی ایّام ، چنین پیرم و دلگیر با غفلت و مستی همه عمرم به هدر شد همصحبت من شد همه شب ماه و ستاره مهشید ، انیسم همه شب تا به سحر شد فردی که دلش خون شده از جور رفیقان شد گوشه نشین،هر شب و از روز حذر شد
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
عید نو آمد و یاران همه در فکر مدام من یکی بی خبر از آمدنش بر لب بام خنده بر لب همه بر باغ و گلستان بروند عیدشان گشته پر از شور و نوا ،عمر به کام غم به دل چنگ زند دیده پر از اشک شود در چنین حال مرا عید و صفا باد حرام چنگ شوری بنوازم ، بتکانم دل خود غم به دیدار تو آید ، دل بی کس نخرام
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
امروز گشته برپا جشنی به یک ولادت فرخنده هم مبارک این جشن با سعادت آمد به روی عالم یک دختری نکو رو با لطف کرده خالق بر مادرش عنایت در ماه سرد بهمن گرمی به خانه بخشید دارم دعا الهی جانش بُوَِِد سلامت چون نقل برف شادی از آسمان ببارید گفتا اذان به گوشش هم باد با ظرافت گویا زِ عرش خالق زیبا فرشته آمد رویش چو ماه تابان،دارد چو گل لطافت نامش که شد مقدّس ، همنام دخت احمد (ص) زینت کند دلش را ، زینت در او نجابت عمری شریف و سالم یا رب بر او عطا کن کن عاقبت به خیرش در حال و در نهایت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
شاید به لاک خود فرو روم و در را به روی هر موجود زنده و جنبنده ای
ببندم و مدتی به کما روم تا بی خبر از ظلمت دنیا شوم به امید اینکه دل شکسته و غرور زخمی و فکر مسخ شده ام ،التیامی هر چند ناچیز یابد.وقتی هرگز چشمها درست نمی بینندت و گوشها فریادت را درست نمی شنوند ، احساس غربت و تنهایی و بغض خفه ات می کند ......... آری گاهی باید رفت ، باید دور شد ، باید وداع گفت ، باید .......... آن موقع خداحافظ شیرین ترین و بهترین کلمه است .
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
مرا ، یارم ، عجب تحقیر کردی که عشقم را هوس تفسیر کردی زدی تهمت ، نترسیدی ز آهم نگاهم را ، چه بد ، تعبیر کردی مرا ، نیکو تو خواندی در رفاقت که دل ، با یاد من ، تعطیر کردی چراغی بر دلم شد مهر و عشقت به تاریکی ، دلم ، تنویر کردی تو پیمان بسته بودی با صداقت رفاقت را ، چرا ، تکدیر کردی نمی دانی اگر ، دلدار بودن دلم را پس چرا تسخیر کردی ز من بهتر ، کنی پیدا ، به ایمان که بی پروا ، مرا ، تکفیر کردی چو همراهم شدی،گشتی تو کافر ز پیشم رفته ، دل ، تطهیر کردی دلم غمخانه دیدی چون،تو رفتی نماندی با دلم ، تدبیر کردی بریدی از دلم ، رفتی ز نزدم چه شد یارا چنین تغییر کردی ولی ترسم که باز آیی نباشم که این راهت بسی تکریر کردی دلم یادت کند هر دم ، ندانی ز عشقت بر دلم تصویر کردی
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
مردمان این روزگار از واژه ها تفسیرها و معانی غلطی دارند .
خیانت را بر حسب نظر خویش تعریف مطلقی می دهند . مردمان این روزگار به گونه ای اشتباه از صداقت و وفا حمایت می کنند و از آن دم می زنند . من خود گرفتار حکم ناعادلانه ی همین مردمان شدم . و من که تمام تار و پودم از صداقت و وفاست با قضاوت غیر منصفانه ی همین مردمان ، به جرم صداقت ، محکوم به انزوا و تنهایی شدم .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
الهی ؛ توانم ده که بدی دیگران را با خوبی پاسخ گویم
و دلم را خانه ی مهر قرار بده که مبادا به کینه پینه بندد و در آتش زشتی بسوزد . الهی ؛ به من منطق و توانی عطا کن که آنچه را تو از سر حکمت مصلحت می دانی و من مصیبت می پندارم را تحمل کنم و شاکر باشم . الهی ؛تو خود گواهی که سینه ی کس نخراشیدم و نمک بر زخم دل کسی نپاشیدم و از سر غرور بر کس نخروشیدم و جام صبر و بردباری نوشیدم و در آتش درد جوشیدم . الهی؛من عاجز تر و ضعیف تر از آنم که مهار خویش نگه دارم و طغیان سر ندهم و عصیان نکنم و اگر تو دستگیرم نباشی چنان برافتم که توان برخاستن نداشته باشم .
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
بیایید پنجره ی حقیقت را باز کنیم و از نسیم دوستی بهره مند شویم و در طلوع وصال و غروب هجران منتظر یاری به نام محبت شویم ، همین که جاده های وفا را پشت سر نهاد و به دیار صداقت ما رسید از پنجره ی حقیقت پرده ی کینه را کنار زنیم و شاخه تبسمی پر معنا به او هدیه کنیم تا بوی عشق ما را از آن شاخه تبسم عاطفه استشمام کند. و ما نیز به او پیوندیم و حلقه ی وصال دلها محکم بندیم تا به گلشن صفای انسانیت برسیم .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
تقدیم به رفیق شفیقی که لیاقت و سعادت دوستی و رفاقتش را نداشتم من نمی دانم تا به حال معنی صداقت را ندانسته ام یا آنچه می بینم از مردمان نامش صداقت نیست . نمی دانم معنی قضاوت عادلانه را تا به حال ندانسته ام یا آنچه مردمان حکم می کنند قضاوت عادلانه نیست . نمی دانم تا به حال معنی مروّت و جوانمردی را ندانسته ام یا آنچه به نام مروّت می بینم تفسیر غلط مردمان است . من معنی تهمت را نمی دانم یا آنچه بر ناحق مردمان به هم می گویند اسمی دیگر دارد. خداوندا پناه می برم بر تو . الهی یاریم ده که رفتار اشتباه برخی از مردمان مرا نسبت به آنچه از صداقت و قضاوت عادلانه و مروّت دریافته ام و فهمیده ام ، بدبین نکند . مردی ز جهان رفته ، وفا مرده ، صفا کو رخساره ی انسان بنگر ، رنگ و جلا کو کو ، ذات مروّت ، به کجا رفته صداقت دلها همه پژمرده ، خدا ، نور و نوا کو
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط روح اله فردی شکراب
|
|
|